ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

... غروب
هم نفس گرم جاده خواهم رفت .
پیاده آمده بودم ،
... پیاده خواهم رفت ...

پایگاه قلم

آخرین نظرات

پیشکش به آستان جامانده قافله اربعین ، زهرای سه ساله حسین (ع)  ...

بسم الله الرحمن الرحیم


صـدای هلهله از سمت رود می آید

مگر نگفته عمـویـم که زود می آید

 

کنار علقمه پیداست مردِ نامردی

برای غارت شمشیر و خود می آید

 

بجای بوی گلِ یاس و بوی سیب حالا

درون خیـمـه مـا بوی دود می آید

 

مرور کردم و دیدم در آن زمان بابا

در آن زمان که عمودی فرود می آید_

 

چقدر گریه به چشم رباب و عمه و من

چقدر هم به عمویم سجود می آید ...

 

به قـول عـمـه ندیدم به غیر زیـبـایـی

عزیز فاطمه (س) پیش رقیه (س) می آیی ؟

 

"قلم"


روزی که رود،خالی از احسان و جود بود

مـردی کنـار رود به حـال سـجـود بود


مردی که در مکاشفه از چهره حسین (ع)

مشغول حل مشکل و کشف و شهود بود


دستـی نمـانده بود ولیکن به یک نگـاه

در خـدمتـش تمـامـی بود و نبود بود


دیـگـر تـوان نداشت بیایـد ، برای ماه

آب درون مشـک تمـام وجـود بـود


شرمندگی چکیبد از آن پاره های مشک

وقت غـروب مـاه ،خدایـا چه زود بود


عباس رفت ... علقمه پرشد ز عطر یاس

یاسی که راز روضهء زخمی کبود بود


آندم برای بدرقه ، از دور خیـمه ای

اسپند بود منظره اش غـرق دود بود


***


شاعر کنار درب ورودی آستان

در انتظار لحظهء اذن ورود بود


"قلم"




غم دلتنگی ما بیش تر از این نخواهد شد

"خدا با ما که دلتنگیم سر سنگین نخواهد شد"

 

میان این همه گل های زیبا رو و سرزنده

گل پژمرده در این باغچه گلچین نخواهد شد

 

همین هستیم و تا وقتی که در گیر سکون هستیم

برادر ! جامه احرام ما رنگین نخواهد شد

 

***

اگر چه پشت ما خم گشته از سنگینی این غم

ولی این غم به تلخی غم دیرین نخواهد شد _

 

در این دنیا اگر همچون رسول الله هم باشی

شهادت بر مذاق عده ای شیرین نخواهد شد


"قلم"


مکدر کرده این آیینه ها را آهِ جانکاهم

من از آیینه جز دیدار تو چیزی نمی خواهم

"قلم"

یا واژه نیست جلوه گرت در جهان من

یا کوچک است دایرهء واژگان من

یا وصف تو فقط به زبان تو ممکن است

یا الکن است آن لحظات این زبان من

ای تک سوار عرصه شیرین واژه ها

برخیز و چون همیشه بگیر از عنان من

همچون" دمی" که ثانیه ای میهمان ماست

این دم بیا کنار من ای میزبان من

صبرم تمام و تاب و توانم تمام شد

پس کی تمام می شود این امتحان من

آهی کشید آینه ای در برابرم

برعکس کرده کار جهان را فغان من

گفتم : پدر وَ مادرم ... اما ابا الحسن (ع)

گشته فدای تو همهء خاندان من

آقا ... قسم نمی دهمت ، که بیا ... ولی

دارد تمام می شود عمر جوان من

"قلم"


نام خدا را ببر آغاز کن

بیش تر از پیش برانداز کن

راز گشایش به دلم باز کن

قلب مرا مأمن این راز کن

تیر بیا بال مرا باز کن ...

 

این تپش قلب من آواز نیست

کام صراحی به دلم باز نیست

گفت و شنود از تو که اعجاز نیست

این سخنم بشنو و اعجاز کن

تیر بیا بال مرا باز کن ...

 

بانگ اذان است رسید از عراق

مُردم از این غربت و درد فراق

چیست نیاز تو بجز اشتیاق ؟

شوق مرا یکسره ابراز کن

تیر بیا بال مرا باز کن ...

 

وای که دنیا شده پا بست من

سوخت به پای که همه هست من ؟

آه که خالی شده این دست من

دست مرا تو پر پرواز کن

تیر بیا بال مرا باز کن ...

 

این همه تأخیر برای چه ؟، چیست ؟

نیست بهای تو در این سینه ، نیست

ناز تو را جز تو خریدار کیست ؟

ناز کن و ناز کن و ناز کن

تیر بیا بال مرا باز کن ...

 

"قلم"


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ


وَ الْعَصْرِ (1)
إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ (2)


صدق الله العلی العظیم



امید به تدبیر ، چه در فکر عوام است ؟!



زمان فتنه کسی حرف حق به لب دارد _

که قل اعوذ برب الفلق به لب دارد ...


پ.ن : بگو پناه مى برم به پروردگار صبحدم

از شر هر چه که او خلق کرده و داراى شر است

و از شر شب وقتى که با ظلمتش فرا مى رسد

و از شر زنان جادوگر که به گره ها مى دمند و افسون مى کنند

و از شر حسودى که بخواهد زهر حسد خود را بریزد (و علیه من دست بکار توطئه شود)


در مـیـان بـرادران تـنـی

وسط کوچه های سینه زنی

ذکر من زیر لب و یا عَلَنی :

گفته بودی "فَمَنْ یَمُتْ یَرنَی"


در قـیـام و قـعـود می گویم

در پس هر سجود می گویم

تـا مـقـام شـهـود می گویم

گفته بودی "فَمَنْ یَمُتْ یَرنَی"


عاشقم ، شوق خواستن دارم

جان نثارم ، سـری به تن دارم

نفرت از واژه ای چو "لَن" دارم

گفته بودی "فَمَنْ یَمُتْ یَرنَی"


درد هایم ببین که حل شده است

عشق من با تو لم لیزل شده است

مرگ شیرین تر از عسل شده است

گفته بودی "فَمَنْ یَمُتْ یَرنَی"


آسمان دلم دوباره گریست

علت قطره های باران چیست ؟!

مرگ من کم تر از شهادت نیست

گفته بودی "فَمَنْ یَمُتْ یَرنَی"


شیعه من ... مقتدا تو ... مولا تو

من نمیخواهم از تو ... الّا  "تو"

من که رویم سیاه ... 

امّا ... تو _

گفته بودی "فَمَنْ یَمُتْ یَرنَی"


"قلم"